یک حکایتی بود
میگفت میخوایی یک محله رو آتیش بزنی، دم گربه رو آتیش بزن
چرا اینو میگفتن ، حکایتش از این جا میومد که وقتی یک گربه رو آتیش بزنی اون از این دیوار به اون دیوار
از این خونه به اون خونه
از این پنجره به اون پنجره
انقد میره و میره و هر جا که بره آتیش به پا میکنه
چند وقت پیش یک مشکلی برام پیش اومده بود و به سبب اون ، خیلی ناراحت بودم
بیشتر ناراحتی من از این بابت بود که من متهم به انجام کاری شده بودم که انجامش نداده بودم
یک کارت زردی گرفته بودم که از نظر خودم واقعا به جا و درست نبود
اما با این حال ، بر اصل قانون ، تا نباشد چیزکی ، مردم نگویند چیزهااا ، لذا اشتباهم رو پذیرفته ،
اینکه بالاخره من یک اشتباهی کردم و الان یادم نمیاد و نتیجه اش شده این
حتی اینجا توی بلاگم هم یک پست در این خصوص رفتم.
امشب متوجه شدم که اون اتهام از طرف کی و به چه دلیلی بوده
قصه اش طولانیه ، قطعا توی یک پست دیگه دربارش مینویسم .
اما اینطوری بگم که حدود یکسال پیش یک نفری به اسم سیمین به من پیام داد
و خب صحبت کردیم باهم ، از من راهنمایی خواست و منم راهنماییش کردم
بعد گذشته و خودش پیشنهاد داد که بریم باهم قهوه بخوریم ( یا هات چاکلت ) یا بستنی
منم هم چون هم حوصله نداشتم هم شلوغ بودم ، کمی این دست و اون دست کردم
تا اینکه توی همون ایام از بین صحبت هاش متوجه شدم که میگه من با پارتنرم اینطوری ، من با پارتنر اونطوری :/
بعد منم کمی جا خوردم ، بهش گفتم ببین بمن نگفته بودی که پارتنر داری ،
اونم گفت خب مگه چیه ؟
گفتم بنظرت اصن درسته که ما باهم بریم بستنی بخوریم ؟ تنها ؟ خب اونم بیار ، من اوکی ام
اونم گفت نه دیگه فکر نکنم دوست داشته باشه که باهم سه تایی جایی بریم
من هنگ این بودم که عه ، چطور ممکنه با این مسئله اوکی نباشه اما با اینکه تنها یی بریم اوکی باشه ؟
دیگه چیزی بهش نگفتم اما همزمان اون دعوت بیرون رو هم محترمانه رد کردم.
چند صباحی گذشت و سیمین گاهی از من مشورت میگرفت برای یکسری کارها و اینا
بعد لابه لا صحبت هاش موضوعات دونفره شون رو هم مطرح میکرد
مثلا یکبار یادمه زنگ زد و گفت سلام خوبی ؟ گفتم مرسی ، جان چیزی شده ؟
گفت نه ، من الان از خونه پارتنرم میام و بعد فلان ، کمی باهم بحث مون شده و الان هم منتظرم اسنپ بیادش
منم گفتم امیدوارم که همه چی برای دو تایی تون اوکی باشه
اونم گفت مرسی و خلاصه داشت وارد فضای تشریح مسئله میشد که نمیدونم من اینطوری دوست دارم پارتنرم اونطوری دوست داره و این همیشه سبب دعوامون میشه و این حرفاااا
منم با دهان نیمه باز و کمی تعجب داشتم به این فکر میکردم من الان چرا باید وسط داستان های این دو تا باشم ؟
بهش گفتم سیمی من نمیدونم چرا اینا رو داری به من میگی ؟ بنظرم با پارتنرت برو مشاوره و زوج درمانی و این حرفا
اونم گفت که مشکل من اینه نمیادش
گفتم میخوایی من باهاش صحبت کنم ؟ اونم گفت نه بااااباااا دیونه ، بفهمه فلان میشه و این چیزا
باز من متعجب تر گفتم ، خب الان من دقیقا نقش چی رو دارم ؟
اگه دوست ، پسر ، تو هسنم مثل خیلی دوست های پسر دیگه ای که داری ( که میگفت دارم و اینا ) خب پس به پارتنرت بگو ، البته من نمیدونم این میزان از عمق مسائل خصوصی رو به بقیه هم میگی یا نه ، اما راستش من باهاش راحت نیستم ، لطفا دیگه برای من از اینا نگو .
اونم کمی ناراحت شد و خلاصه گفت اوکی نمیگم
چند وقت گذشت تا اینکه یکبار گفت فلانی به من پیشنهاد داده ، منم خیلی ناراحت شدم ( میشناختم اون فرد رو ) میگفت خیلی اذیتم و مزاحمم میشه هر چی بهش میگم من پارتنر دارم میگه اون بدرد نمیخوره بیا با من ، از طرفی میگفت به پارتنرم هم نمیتونم بگم ، شر میشه .
منم حسابی ناراحت شده بودم. گفتم میخوایی من برم بهش بگم نکنه این کارهاشو ؟
اونم گفت واقعا ؟ گفتم آره مشکلی نداره که ، خلاصه خیلی خوشحال شد و گفت باشه دستت درد نکنه اما بذار بهت خبر میدم
دیگه گذشت و بعد چند وقت بهش گفتم چی شد ؟ خبر ندادی اونم گفت خداروشکر حل شد و این حرفا
دیگه خبری ازش نداشتم تا اینکه بعد چند وقت پیام داد که من از فلانی ( یک نفر دیگه من میشناختمش ) خوشم میادش
نظرت درباره اش چیه ؟
منم گفتم آدم بدی نیست و این چیزا ،
اونم گفت آره دیگه اگه بشه میخوام باهاش برم توی رابطه ، منم گفتم عه پس پارتنرت چی ؟
اونم گفت خیلی وقته جدا شدیم ! ( حالا این خیلی وقت از نظر من یک چی تو مایه های 6 ماه میشه ، از نظر اون ، خیلی وقت مثلا میشد سه روز )
بعد شروع کرد باز یک سری حقایق دارک رو از یکسر آدما که بهش پیشنهاد داده بودن رو برای من تعریف کردن ، که من بهش گفتم واقعا درک نمیکنم چرا اینا رو به من میگی ؟
الان من در نقش چی می باشم ؟
تو مگه نمیگی از فلانی خوشت میاد ؟ الان هم که دیگه سینگلی دیگه ، خب برو عزیزم با همون فلانی در رابطه :) بعد اینا رو با اون درد و دل کن ،
من واقعا الان نقش خودم رو درک نمیکنم ، من چه نوع دوستی هستم که سزاور این موضوعات دارک و البته دو طرفه بین تو و یک نفر دیگه ام ، اونم کسانی که اغلب من میشناسمشون و این چیزا .
خلاصه اونم ناراحت شد و زد همه چیز رو پاک کرد و من و بلاک کرد و من هنگ بودم که عه چی شد ؟
اما خب برام مهم نبود کلا فراموش کرده بود
تا اینکه بعد یک یکسال دیدم ایشون اومده مدعی شده که من دارم مزاحمش میشم و بهش پیام میدم :)
منم اینطوری بودم که عه ! من ؟ کی ؟ کجا ؟
اونم سفت میگفت پس ما اینا رو کجا دیدیم ؟
خلاصه من تهش رو گرفتم و گفتم بیارید رو در رو کنیم ،
من چی به ایشون گفتم ؟
هر چی گفتم ایشون بیاره و نشون بده
خلاصه هر چی کار بالاتر گرفت ، تهش معلوم شد که اصلا موضوع برای یکسال پیشه و ایشون هم قبل اینکه چت ها رو پاک کنه
یکسری پیام ها رو پا کرده و بعد اسکرین گرفته ، که مثلا انگاری من همش داشتم پیام میدادم
اما از قسمت فانش بگم که نیس بین پیام ها خیلی فاصله بود ، از این سپرکتور های تاریخ بین پیام ها بود
و تازه کلی هم پیام ها بی ربط و پرت و پلا شده بود !
منم گفتم خب اینکه الان مشخصه کاملا تقطیع شده است ، پس پیام های وسطش کو؟
حالا اینم چون فیلم گرفته بود و بعد همه چی رو پاک کرده بود
هول شد که عه نه چیزه من که چیزی ندارم ، تو همه چی رو پاک کردی
اینم قبل پاک شدن اسکرین گرفتم و اینا
منم گفتم اوکیه ، من که نمیگم اسکرین نگرفتی میگم چرا اینا تقطیع شده ؟ ینی بین پیام های من مشخصه که پیامی بوده
اما الان توی رکورد تو نیست ، بعد من اگه پاک کرده باشم ،چرا فقط پیام های تو رو پاک کنم ؟
اینم مونده بود چی بگه ، یکهو گفت تو برنامه نویسی :) پیام های گوشی منو هک کردی
خلاصه که تهش تموم شد و همه متوجه شدن که سیمین چه دغل بازی هست
میخوام بگم گاهی وقتا ما رنجی رو تحمل میکنیم که سهم ما نیس
و رنجی رو سبب میشیم که اونم بی دلیل بوده
شاید اگه یاد بگیریم که رنجیده نشیم ( از رنج بی سبب ) و نرنجونیم ( بی دلیل ) اون روز دیگه حجم زیادی از ناراحتی هایی که سهم ما نیست از بین میره .
به این فکر میکنم در این چند وقت ( از روزی که بهم گفتن این موضوع رو ) تا همین امروز که همه چیز روبه رو شد و شفاف شد من واقعا خیلی ناراحت بودم
مخصوصا از اینکه هر چه فکر میکردم یادم نمیومد که عه من واقعا چیکار کردم؟
مخصوصا بعد تی تی ، دیگه اصن هیچ رقمه حوصله هیچ کی رو نداشتم .
بعد به این فکر میکردم چطور ممکنه من که از خودم مطمئن ام ، این چه وضعیتیه خب
همه این چند وقت ، ناراحتی هایی بود که سهم من نبود
امیدوارم سیمین هم به آرامش برسه
اون در رنجی بود که بی سبب فقط قصد داشت به من انتقالش بده
همین .
برچسبها: روزمره_نوشت
