حمید یک پسر قد بلند لاغر اندام البته نه خیلی لاغر بلکه با اندامی متناسبه
متولد 1359 هست اصالتا اهل تهران نیست
اما زاده تهرانه و در یک خانواده نسبتا شلوغی بزرگ شده
خانواده حمید خیلی خانواده شلوغی هستند و به همین سبب یکی از پسرهای خونه رو به یک خانواده دیگه دادن جهت فرزندخوندگی
که شاید یکروز قصه این پسر رو هم نوشتم.
خانواده حمید با محدودیت مالی شدیدی مواجه بودن
اعتیاد پدر خانواده هم مزید بر علت این محدودیت مالی بود
پدر خانواده در یک سانحه حین کار دچار آسیب شده بود و به همین جهت بازنشسته پیش از موعد شده بود
اما همزمان با یک خودروی پیکان در تهران مشغول مسافر کشی بود
پدر حمید بسیار انسان تند خو و بد اخلاقی بود
یک کمربند نظامی داشت که با اون به حساب تک به تک بچه های خونه میرسید
حمید با خانواده خودش در محله اسلام شهر تهران زندگی میکرد
بزرگترین پسر خانواده رو به فرزند خوندگی داده بودند
یک خانواده به شدت ثروت مند
یک آقای ارتشی به همراه همسرش که آشنایی دورا دوری داشتند با مادر حمید
هیچ وقت مشخص نشد که پول خرید پیکان سفید با لاستیک دور سفید و همچنین خونه حیاط دار تقریبا 200 متری از کجا تامین شد
حمید رفته رفته بزرگتر که شد متوجه شد در درس و کتاب و مدرسه چندان شانسی نداره
این بود که به ضرب ترس از تنبیه های پدر به صورت ناپلوئنی دیپلم رو گرفت و سریع جذب بازار کار شد.
اون در کارخونه میهن مشغول به کار شد
از اونجایی که خیلی پسر شر و شیطون و ناآرومی بود
داخل کارخونه هر سری یک بلایی سر یکی در میاورد
حمید بعد ها به واسطه شغلش در همین کارخونه تونست قدم پیش بذاره و ازدواج کنه
اون با یک دختر از یک خانواده کارمند ازدواج کرد
خانواده ی که به نسبت خانواده حمید وضعیت مالی خیلی بهتری داشتند و همین باعث شد که وقتی حمید به دلیل شیطنت های زیاد و اتفاقات تلخی که در کارخونه رقم زده بود و اخراج شد ، همه وسایل رو جمع و جور کنه و بره خونه خانواده همسر .
حمید اولین داماد این خانواده محسوب میشد و به همین دلیل میشه گفت شانس خوبی داشت برای تصاحب جهیزیه عالی ، خونه رایگان و از همه مهم تر عزت و احترامی که تا حالا در زندگیش ندیده بود
حمید که تا دیروز در خونه بالا از ترس دعواهای پدر سه شیفت در کارخونه پرسه میزد .حالا در نقش داماد بزرگ میومد و میرفت و تا میشد ازش پذیرایی میشد.
خونه خانواده همسر حمید یک خونه سه طبقه بود .
حمید به همراه دختر خانواده طبقه اول زندگی میکردند.
اون ها صاحب یک دختر گوگوگلی شده بودند
در همین اثنا که حمید بی کار و بی عار شده بود در پی ایجاد فرصت شغلی برای خودش بود
اون با سیستم گولد کوئست آشنا شد و به سودای پولدار شدن یکشبه وارد این سیستم شد
ناگفته نمونه همسر حمید شاغل بود
اون پرستار بود و حقوق خیلی عالی دریافت میکرد.
حمید وارد سیستم گولد کوئست شد
زود متوجه شد که برای اینکه بتونه به پولی که بهش وعده داده شده برسه باید شبکه سازی کنه
اون به واسطه شرارت هاش زود میتونست در یک جمع ، حرف رو به دست بگیره
پس شروع کرد وبرای خودش شبکه هرمی رو ، به روی کاغذ درست کرد
خیلی زود اولین درآمد ها حاصل شد و حمید از محل این درآمد اولین سکه گولد کوئست رو صاحب شد
چند صباح بعد که معلوم شد این یک سیستم کلاهبرداری بوده و سکه ها تقلبی ، خیلی زود زیرمجموعه های حمید به سراغش اومدن و طلب پولشون رو کردند .
خانواده همسر حمید برای اینکه جلوی این آبرو ریزی رو بگیرند مقداری طلا داشتند و فروختند پول طلبکاران رو دادن.
حمید خیلی سرخورده و پرخاشگر شده بود
هرچند تا پیش از این اتفاق پرخاشگر بود اما دیگه این موضوع به حد اعلا رسیده بود
کمی بعد تر اون به فکر افتاد که در کار بازاریابی وارد بشه
چون متوجه شده بود که استعدادش که همون سر زبون و شرارت و شوخی های بی ملاحظه است خیلی در این شغل به کمکش میاد .
خب اون در یک شرکت به اسم رزسازان مشغول به کار شد
مدتی اونجا کار میکرد و درآمدش بد نبود
اما با اون چیزی که حمید انتظارش رو داشت خیلی فاصله داشت
اون از کودکی در عقده و حقارت زیادی بزرگ شده بود
برای همین سخت بود براش اینکه در خونه همسر زندگی کنه
و همسرش حقوق بیشتری نسبت به اون داشته باشه .
دست بر قضا شرکت زرسازان هم کلاهبردار از آب در اومد و حمید دوباره بی کار شد
نزدیک به محل زندگی حمید یک فروشگاه فروش برنج بود
حمید با مالک اون فروشگاه طرح رفاقت ریخت
روزا میرفت اونجا و برای اون فرد فروشندگی برنج میکرد
کمی گذشت و حمید تونست در این کار پیشرفت کنه
حمید متوجه شد که بازار برنج های وارداتی ، یک بازار دست نخورده است .
پس تلاش کرد با زرنگی رابط های آقای برنج فروش در پاکستان رو شناسایی کنه
اونا رو پیدا کرد و شروع کرد با اونا طرح دوستی ریختن
درسته که همیشه از اینکه تحقیر میشد در عذاب بود اما هدفش که همون رسیدن به پول زیاد بود کمکش میکرد که در نقش پادو ، مقاومتی نکنه
اون رفته رفته با اون تاجر ها عیاق تر شد
هرچه بیشتر پادوی میکرد پول بیشتری رو بدست میاورد
حمید تا اونجایی پیش رفت که تونست یک آپارتمان 200 متری از تاجر ها رو به رایگان بگیره و اونجا به عنوان مستاجر بدون اجاره زندگی کنه
دیگه زندگی کم کم داشت روی خوش به حمید نشون میداد
اون اولین ماشین خودش رو خرید
در یک مدت کوتاهی تبدیل شد به یک 405
بعد اون یک 405 دیگه کنار این یکی
حمید در این کار انقد عمیق شده بود که یکی از داداش هاش رو به نزد خودش آورد
وضعیت زندگی دادش حمید رفته رفته عالی شد
عالی بود
حمید یک باغ برای خودش خرید
و کم کم اون عقده های پنهان شده خودشون رو نشون میداد
اول از همه شروع کرد به زخم زبون زدن به خانواده همسر
کاملا یادش شده بود که کمک های اونا چقدر در زندگیش موثر بوده
میزان درآمدش که از همسرش بیشتر شد دیگه سرکار رفتن رو ممنوع کرد
کار رو به جایی رسوند که با 4 فرزندی که داشت همسرش رو تهدید به طلاق کرد
حمید با خانواده همسر قطع ارتباط کرد
اونا رو باعث کسر شان میدونست
رفتار تحقیر آمیزش انقد شدید شده بود که تاجر ها تصمیم گرفتند باهاش قطع ارتباط کنند
اونا از حمید خواستند که خونه رو فورا تخلیه کنه
خونه مستاجری رایگان رو تخلیه کرد و همه چیز رو جمع کرد رفت باغ
وقتی با تاجرها قطع رابطه کرد اوضاع داشت رو به وخامت میرفت
از طرفی همسر رو منع کرده بود که سر کار نباید بره
و اوضاع مالی داشت کم کم خراب میشد
از فروش ماشین ها شروع کرد
همه رو فروخت و یک پراید خرید
پیش تر با یک نفری آشنا شده بود در بیمه ایران
که کامیون های بار رو براش بیمه میکرد
اون به حمید پیشنهاد داد که به واسط بیمه بدنه و تصادف میشه پول خوبی از بیمه گرفت
حمید سریعا پراید رو عوض کرد و یک پراید دیگه خرید ، چیزی که طبق گفته اون نماینده بیمه بشه باهاش از بیمه پول بیمه بدنه و تصادف رو نقد کرد
چند صباحی این کار رو انجام داد
هرسری یا کدملی خودش ، همسرش ، برادرش و افرادی که نماینده بیمه معرفی میکرد ، بیمه نامه تنظیم میکرد و درآمدش این راه هم بد نبود
اما نه اونقدری بود که حمید رو راضی کنه
پس اون مجددا دست به کار شد
از اونجایی که قد بلند و ظاهر آراسته ای داشت ، مدتی تیپ میزد و میرفت اداره گمرکات مرکزی
اونجا سعی میکرد با تاجرها ارتباط بگیره
انقد این مسیر رو رفت که کم کم متوجه یک باگ در سیستم گمرک شد
اون متوجه شد که میشه با هماهنگی ارزیاب گمرک ارزش کالای وارداتی رو کمتر از مقدار واقعی ذکر کرد
اینطوری حق گمرک کمتری پرداخت میشد و به نوعی برای تاجر سود داشت
از اونجایی که هر ارزیاب نرخ خودش رو داشت ، اون برای اینکه بتونه یکی از ارزیاب ها لینک بشه مجبور شد هرچه پول از مسیر بیمه بدست آورده بود رو به همراه ماشین و طلا و چیزا دیگه بذاره وسط
اون یک قمار بزرگ کرد
اگه مامور ارزیاب بعد گرفتن پول ، مدارک دستکاری شده رو قبول نمیکرد عملا حمید کاری نمیتونست بکنه
اما این قمار جواب داد
اون اولین مجوز دستکاری شده رو به تایید ارزیاب رسوند و پول نسبتا خوبی بدست آورد
کم کم تاجر هایی رو پیدا میکرد که از این مسیر خیلی اطلاعی نداشتن و خودش رو در نقش یک آدم بانفوذ در شبکه واردات جا زد
اون با تاجر ها لینک شد و با سرمایه اون ها ، اون تونست از چند شرکت مرزنشین ، مجوز وارداتشون رو اجاره کنه و عملا بصورت انحصاری واردات یکسری کالاها مرز نشین رو تصاحب کنه
حالا اون به دریا پول وصل شده بود
اون انقد درآمد داشت که فقط ماهیانه 500 میلیون به مدیرعامل شرکت های مرزنشین که مجوزشون رو به حمید داده بودند رشوه میداد
اوضاع برای اون عالی شد
حمید که در این فاصله از باغ به یک خونه اجاره ی نقل مکان کرده بود ، اون خونه رو خرید
به محض اینکه درآمدش بیشتر شد ، مجددا سرچشمه عقده های درونی اون فوران کرد
اون میخواست باخرید اون خونه ، یکطورایی حال صاحب ملک رو بگیره ، صاحب ملک نمیدوست که خریدار از طرف خود حمید هست
مدل حمید اینطوری بود که وقتی متوجه میشد دست برتر نسبت به یک نفر رو داره شروع میکرد به تحقیر اون فرد
صاحب خونه متوجه این تغییر رفتار حمید شده بود و میخواست بعد اینکه موعد اجاره سر اومد بیرونش کنه
اما در همین حین یک مشتری خوب و دست به نقد پیدا شده بود
اونم به خیال خودش که از فروش خونه سود خوبی میکرد ( و واقعا سود خوبی میکرد ) تصمیم داشت خونه رو بفروشه و در قرارداد فروش هم حق فسخ قرارداد اجاره با مستاجر فعلی هم تنظیم کرد بود که حال حمید رو بگیره
اما خبر نداشت اینا نقشه حمید هست
حمید خونه رو خرید و با پوزخندی به مالک قبلی خونه گفت از جلوی خونه من گمشو بیرون
وضع مالی حمید خیلی خیلی خوب شد
بطور میانگین با کسر رشوه هایی که میداد بازم ماهیانه نزدیک یک میلیارد درآمد خودش بود
اون که نمیدونست با این حجم پول چیکار کنه
خونه پدری در اسلام شهر رو از پدر خرید ( با واسطه ) بعد اینکه پدر از خونه رفت
خونه رو خراب کرد و یک آپارتمان 5 طبقه ساخت
اون یک آپارتمان دوبلکس 350 متری رو پیش خرید کرد
بچه های حمید تقریبا به سن گواهینامه نزدیک میشدن
اون برای همه اعضای خونه ماشین صفر خارجی خرید
اون یک انبار رو کامل خرید و مجوز انبار گمرک رو فعال کرد
یک شرکت حمل و نقل بین المللی رو خرید
و همچنان درآمدش با استفاده از اون باگ سیتم گمرک زیاد و زیاد تر میشد
طوری که دیگه نمیدونست باید چیکار کنه
اون تقریبا هر 40 روز به یک کشور غیر شینگن میرفت
اون هرچه خرج میکرد بازم فایده ی نداشت
البته با اخلاق بسیار بدی که داشت هیچ کس حاضر نبود دعوت به مهمونی های حمید رو بپذیره
اون حالا کلی ثروت داشت
اما کسی نبود که از نزدیک شاهد این ثروت باشه
اون در عین اینکه از نظر مالی کاملا بی نیاز بود بازم به این نیاز داشت که یکسری افرادی باشند که اون بهشون فخر فروشی کنه
و این میزان از ثروت رو به رخ بکشه
در حال حاضر حمید همچنان از راه دستکاری اسناد گمرکی مشغول درآمده
انقد درآمدش زیاده که اگر همین حالا هم دست از کار بکشه بازم اونقدر پول داره که حتی بچه هاش هم دیگه نیاز به هیچ کاری ندارند
اما تمایل داره بازم ادامه بده و در این مسیر به کسب ثروت بپردازه .
برچسبها: داستان
