یک بخش دیگه از همون رمانی که میخوندم:
نشسته بودم نه برپابودم سخت مشغول کارها
این روز خودمو سخت مشغول نگه میدارم که اثرات این اتفاقات اخیر کم رنگ تر بشن
ک نمیشن البته متاسفانه
بعد یکهو زنگ تلفن به صدا در میاد اونم از پشت میز اون یکی میز !
صدای خنده هاش از راه دور میادددد بعدد چند ماه از اخرین تماسش
که همه شهر رو به اشوب کشیده بود ... دوباره زنگ زد ...
صداش خندان بود و بی مهابا خنده بر لبانم نشست
کمی صحبت کردیم تازه فهمیدم اوه شت اون ایمیل ها چند ایمیل پشت سرهم بوده
نه ایمیل های روزانه 1:دی نمیشه 1 دی میشه 1:خنده دی شکل
و چند تا ایمیل بعد از ایمیل اخر بود ک من نخونده بودم :(
اونم چون از ترس اصن نمیتونستم برم سمت ایمیل . . .
بگذریم ینی نه ک بگذریم
اخه به من گفت دیگه چیزی با کسی حرفی نزن
من نفهمیدم منظورش چی بود
اما فک میکنم حتی منظورش این بود که اینا رو حتی اینجا هم ننویسم
پس دیگه اینجا چیزی د رموردش نمی نویسم ...
چون اون ک من باشه ینی من به خودم گفتم دیگه با کسی حرفی نزنم
منم به اون که من باشه ینی من به خودم گفتم چشششششششش
دیگه چیزی نمیگم و ...
پی نوشت :
اپدیت میکنم احوالاتمو اما چیزی ک مربوط به این رمان باشه رو دیگه نمی نویسم
فلن ....
نظرات هم همچنان بسته است دیکتاتور هم خودتونین :دی
برچسب:
نویسنده: رها اسماعیلی